:::.... مثلث عشق خدائی ....:::

خداوندا..
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک.......
که آنچه را تو زود میخواهی دیر نخواهم
و آنچه را تو دیر میخواهی زود نخواهم
زنده یاد دکتر علی شریعتی

خدا رو می خوام نه واسه این که ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو می خوام نه واسه زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو و مقام
خدارو می خوام که فقط تورو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تورو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی ذاره
خدا رو دوست دارم واسه این که حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه
توبامنی هرجا برم مهر تو بند جونمه
عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه
برای مشاهده مطالب جدید بر روی لینک ثابت کلیک کنید
اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی...چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ... به روی گریه نمیآورم که شب است ...چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود ...
چه ساده بودم من ...فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام ،فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند، فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم "این نیز بگذرد "
فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است .
فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد .فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...اما میروم ،
فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم .
فکر میکردم خدایی دارم که همین نزدیکیست ...آنقدر نزدیک که حرفهای دلم را نیز میشنود ،فکر میکردم خدایی دارم که هیچ گاه ،هیچ گاه با من قهر نمیکند.
فکر میکردم خدایی دارم که اگر برایش گریه کنم دلش میگیرد.
فهمیدم آنقدر دلم کودک است که میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم . فهمیدم یک نفر هست که نگاه نادرست و طعنه ی تلخش مرا میشکند ...مرا به راحتی شیشه میشکند ،خرد میکند
فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم.
فهمیدم خدایم آنقدر دور است که نمی بینمش ، فهمیدم اگر دریا دریا اشک بر دامنش بریزم حتی گرمی دستانش را بر روی سرم حس نمیکنم .
فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا نیست ...من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم .
فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند، فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد.
فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم.
شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...
خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم و سکوت جای همه شان را گرفت.
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا تو سه نقطه است از همیشه تنها تری. میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...یعنی دل من پر از حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم که آن طرف خط نشسته ونمیداند این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...یعنی صدای بوق تلفن میگوید کسی آن طرف خط نیست و من تازه بیاد می آورم چقدر حرف در پستوی دلم بود
نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ...
قصد رفتن هم ندارم ...از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید، هر که میخواهد برود ...وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد .

راه میروم و فکر میکنم ...فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ... هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت ...باورش میکنم! باید فصلی نو را شروع کنم ...اما نمیتوانم!!!
نبودن هایت را هم نشمردم … دارد حکایت دل و دیده باورم میشود ...
کجای این روزهای پر از سکوتی؟ چه میکنی؟ نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی یا همان باریکه راهی را که از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟
نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای! میدانی …نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست" اگر آدم باشد "
همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند
جایی دارم که نمیدانم کجاست ،آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ... خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند و از عذابش مینویسند
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود!
نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ... اما میدانم، تلاش بیهوده ایست.
من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!
نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...
گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی...
چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و
کش داریست ...بهتره بگم شبهای دلتگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!
و آبجی برام گرفتن و همه شما شرکت کردید ![]()

مناجات
اي خدا ملاقاتت نور ديده ميخواهد
نيمه شب مناجاتت دل بريده ميخواهد
اي صفاي نجوايم وي يگانه مولايم
التجاي كوي تو اشك ديده ميخواهد
دانه دانه اشكم بين شبنم سرشكم بين
اين دل سيه، وصلت در سپيده ميخواهد
اي بهار فرجامم منكه خارم و خامم
گلشن بهارت را گل رسيده ميخواهد
شيعه با مناجاتش منتهاي حاجاتش
آبياري سرخ ياس چيده ميخواهد
روح زندگي زهراست جاودانگي زهراست
اين دلم دو عالم را زين عقيده ميخواهد
راز دل نياز عشق خواندن نماز عشق
حالتي مشابه با آن شهيده ميخواهد
هر غم و بلايش را ميخرم به جان اما
درك روضههايش را غم كشيده ميخواهد
اي خدا قبولم كن شيعه بتولم كن
امتحان عشقت را برگزيده ميخواهد
با ابوتراب امشب ميكنم نوا يارب
عبد خسته زينب سر بريده ميخواهد
اي اميد افطارم وي نويد اسحارم
طلعت رشيدت را دل نديده ميخواهد

مناجات
آري اي دوست مرا داغ عتابم كافي است
به دلم قهر و غضب وقت خطابم كافي است
ديگر از عدل عذابم مكن اي معدن فضل
شعله خجلت ذنبم به عذابم كافي است
مستحق غضب و قهر و عذابم اما
بي محلي تو يارب به جوابم كافي است
آه، رسوا مكنم نزد رئوس الاشهاد
زآنكه شرمندگي روز حسابم كافي است
باورم نيست ز اصحاب شمالم خوانند
پيش اصحاب يمين چشم پر آبم كافي است
خواهي ار از من نالان گذري در صف حشر
پيش چشمان علي ترك عقابم كافي است
شعله نار بر اين چهره ميفروز كه خود
از گنه مانده بر اين چهره نقابم كافي است
و عليك السلام يا شهر اللّه الاكبر
رمضان گذشت از من چه كنم كه بينوايم
دل من ز حبّ دنيا نگذشت اي خدايم
تبعات هر گناهم شده بود سدّ راهم
تو به من عطا نمودي كه نباشد ادعايم
چو شدم گداي كويت شدهام خجل ز رويت
تو نشستهاي كنارم كه روا كني دعايم
متزلزل است بارم به كجا كشيده كارم
چه وداع اشكباري، شده آتشين بكايم
به كجا روم خدايا پس از اين سحر، سحرها
شب جمعهاي بيايد كه به سوي تو بيايم
بفداي ميزباني كه به وقت ميهماني
به بر گدا نشست و بر خويش داد جايم

چه دعاي باصفايي، چه رفيق باوفايي
چه خداي آشنايي كه نمود آشنايم
چه دعاي افتتاحي چه دو چشم پر سلاحي
چه توسلي چه ذكري چه بگويم اي خدايم
چه دمي چه نوحه خواني چه شبي چه گريههايي
چه غمي چه روضههايي كه تو كردهاي عطايم
به صفاي ليلة القدر به جمال نيمه بدر
تو خريدي آبرويم كه گداي هل اتايم
تو از اين خمارخانه بنموديام روانه
دل شب مدينه بردي كه غلام مجتبايم
به شب نزول قرآن، به شكاف فرق فرقان
به دلم نشست قرآن چو نمود علي صدايم
به علي و زينبينش به محبت حسينش
بنويس جان زهرا كه شهيد كربلايم
بنويس جان مهدي كه منم از آن مهدي
بخدا قسم خدايا كه نشان دهم وفايم
میدونید این روزا تولد کیه؟
تولد یکی از فرشته های پاک خداست
تاریخ دقیقشو نمیگم - شاید راضی نباشه
ولی تولد فاطیمای عزیزه
واین کمترین کاریه که ما میتونیم براش بکنیم
فاطیما جان تولدت مبارک![]()

اینم روزیه که به دنیا اومدی

و اینم یه هدیه برای پروانه بهشتی
در لحظه شگرفي كه اولين نفس را تجربه مي كنيد ، جشن بزرگي در آسمان بر پا مي شود و دوازده هديه با شكوه به شما اعطا مي گردد
اولين هديه قدرت است . هرگاه به آن نياز داشتي آن را به ياد آور
دومين هديه زيبايي است . شايد رفتار هايت عمق آن را منعكس كند
سومين هديه شجاعت است . شايد گفتار ورفتارت توام با اطمينان باشد و از شجاعت براي اذامه مسيرت استفاده كني
چهارمين هديه حس همدردي است . شايد با خود و ديگران باشي .شايد اشتباهات خود و ديگران را ببخشي و عفو كني.
پنجمين هديه اميد است . از ميان هر فصل و گذرگاه ، شايد به لطف زندگي اعتماد كني .
ششمين هديه شادي است . اين هديه مي تواند قلبت بگشايد و با نور لبريز سازد
هفتمين هديه استعداد است . شايد توانايي هاي ويژه خود را كشف كني و آنها را به سوي دنياي بهتري رهنمون سازي .
هشتمين هديه ، قدرت تخيل است. شايد اين موهبت تصورات و روياهات را تغذيه كند .
نهمين هديه ، تحسين و تكريم است . شايد از شگفتي وجود خودت و معجزه آفرينش قدر داني كني
دهمين هديه ،عقل و خرد است .خردمندي به همراه دانش ، تو را به سوي درك و فهم شوق مي دهد.شايد كلام آرام آن را بشنوي
يازهمين هديه، عشق است . اين موهبت زماني رشد و توسعه خواهد يافت كه آن را به ديگران هديه دهي
دوازهمين هديه ، ايمان واعتقاد است . شايد باور داشته باشي .
اينك دوازده هديه تولد را شناختي . از اين هدايا به خوبي استفاده كرده و خود واقيت را كشف كن اين هدايا ي با ارزش را در ديگران ببين و آماده معجزه اي باش كه طبق پيش بيني آن زنان خردمند به وقوع خواهد پيوست






چند دهری گذشت
منظورم از دهر مدتی طولانی است
با خودم تنها بودم ، گاهی هم با خدا بخاطر خودم !
دنبال تو نگشته ام ، چون عطش تو در وجودم نبود ؛ چون دنیا یادت را از من به یغما برد.
لحظاتی است به تو می اندیشم
به اینکه چگونه « من ها » یعنی امثال مرا تحمل می کنی
چقدر تو بردباری .....
شب که می شود منها در خوابیم ،
اما تو تا صبح در اندیشه احوال منی ، به این می اندیشی که مشکلات امتت را حل کنی
امتی بی خبر ...
تو به همه هدیه می دهی ، حتی من !
منهایی که در سالها زندگیشان اثری از تو یافت نمی شود ، جز اندکی برای خودشان !
من ها همه در خوابند ؛ خواب غفلت در عصر جاهلیت.
همان عصری که رسول (ص) گفته است .
چند دهری گذشت
و من هنوز تو را نشناخته ام ................
تو به این لطافت که زحور دل ربودی
زچه بر من سیهرو ، در دوستی گشودی
ز ازل مرا ارادت ، به تو بوده از ولادت
چو سرشته شد شد گل من، تو دل مرا ربودی
گفتی اگر به من توکل کنی ، خودم مشکلت را حل می کنم .
گفتی تو به من ایمان داشته باش ، من هم می شوم خدای تو . خدای مومن !
گفتی تو بنده من باش نه دنیا ؛ من دنیا را بنده تو می گردانم ...
گفتی تو دستانت را به دعا بالا بیاور ، با اخلاص و توجه . هنوز دستانت را بالا نیاورده دعایت مستجاب می شود .
گفتی به حرف من گوش کن ، هرچه می خواهی بخواه .
گفتی . اما ...
اما من باز به شیطان پناه بردم و تمام سرمایه ام را به او دادم و آن وام های کذایی را از شیطان گرفته ام . و حالا کمرم زیر بار سود کلان این وام ها که برای من جز خسران چیزی نیست شکسته است .
بارها گفتی بیا توبه کن .
آمدم ....
همه قرض های من به شیطان را تسویه کردی و گفتی هرچه خواستی از من بخواه ، اگر صلاحت بود به تو می دهم ، اگر نبود یا بعدا در همین دنیا به تو می دهم یا چند برابر آن را در آخرت !
اما مگر هوس و طمع می گذاشت ...
باز هم پایم به بانک شیطان باز شد و باز آن وام های کذایی و باز ضرر و خسران ....
باز توبه ....
باز وام ...
و این شده است حکایت هروز گناه من ؛ عصیان آفریدهی یک پروردگار به پروردگار خویش ...
خدای بخشنده .
خدای مهربان .
خدای بزرگ .
خدای کریم .
می دانم تو خدای همه ای . حتی من .
می دانم که ناراحتی از اینکه آفریده ات راه را به اشتباه می رود .
می دانم تمام سعیت را برای هدایتش می کنی ...
اما چرا باز تو را رها می کنم ؟
و باز عتاب تو که از روی شفقت است :
ای انسان ! « ما غرک بربک الکریم » . چه چیز باعث شده در برابر خدای کریمت بایستی ؟
.
.
.
بار دیگر آمده ام تا بندهی خوبی برایت باشم دستم رابگیر . رهایم مکن . حتی یک لحظه . به اندازه یک پلک زدن ...
ممنونم خدای بزرگم .
شکر .
خدایا به پیشوازت امدم
افتتاح شد

سلام
خوش آمدید به وبلاگ .........مثلث عشق خدایی......... وبلاگ === سیا ** فاطیما ** باران ![]()
این هم خونه ی جدید ما![]()
همگی خوش آمدید
برامون دعا کنید که بتونیم میزبان های خوبی باشیم ![]()
و از راه خدا ( صاحب اصلی این خونه ) خارج نشیم
سراغ اولین نجوای بنده با خالق میریم.....با امید قبولی در درگاهش![]()
آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد ،به یاد من باش که من همیشه به یاد توام
از طرف بهترین دوست شما..................خداوند..............سوره بقره .........آیه 152
به نام همو که تا نباشد زندگی خاموش است
و به نام اوکه هرکه میخواهد عاشقش شود میبایستی اول عاشق بنده اش شود

گفتی اگر به من توکل کنی ، خودم مشکلت را حل می کنم .
گفتی تو به من ایمان داشته باش ، من هم می شوم خدای تو . خدای مومن !
گفتی تو بنده من باش نه دنیا ؛ من دنیا را بنده تو می گردانم ...
گفتی تو دستانت را به دعا بالا بیاور ، با اخلاص و توجه . هنوز دستانت را بالا نیاورده دعایت مستجاب می شود .
گفتی به حرف من گوش کن ، هرچه می خواهی بخواه .
گفتی . اما ...
اما من باز به شیطان پناه بردم و تمام سرمایه ام را به او دادم و آن وام های کذایی را از شیطان گرفته ام . و حالا کمرم زیر بار سود کلان این وام ها که برای من جز خسران چیزی نیست شکسته است .
بارها گفتی بیا توبه کن .
آمدم ....
همه قرض های من به شیطان را تسویه کردی و گفتی هرچه خواستی از من بخواه ، اگر صلاحت بود به تو می دهم ، اگر نبود یا بعدا در همین دنیا به تو می دهم یا چند برابر آن را در آخرت !
اما مگر هوس و طمع می گذاشت ...
باز هم پایم به بانک شیطان باز شد و باز آن وام های کذایی و باز ضرر و خسران ....
باز توبه ....
باز وام ...
و این شده است حکایت هروز گناه من ؛ عصیان آفریدهی یک پروردگار به پروردگار خویش ...
خدای بخشنده .
خدای مهربان .
خدای بزرگ .
خدای کریم .
می دانم تو خدای همه ای . حتی من .
می دانم که ناراحتی از اینکه آفریده ات راه را به اشتباه می رود .
می دانم تمام سعیت را برای هدایتش می کنی ...
اما چرا باز تو را رها می کنم ؟
و باز عتاب تو که از روی شفقت است :
ای انسان ! « ما غرک بربک الکریم » . چه چیز باعث شده در برابر خدای کریمت بایستی ؟
.
.
.
بار دیگر آمده ام تا بندهی خوبی برایت باشم دستم رابگیر . رهایم مکن . حتی یک لحظه . به اندازه یک پلک زدن ...
ممنونم خدای بزرگم .
شکر .




